![]() چنان از زندگی دلتنگ و دلگیرم که روز مرگ خود را جشن میگیرم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
هیچ کس تنهایی ام را باور نکرد
for you-love ستاره آسمان
توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين
ميليونهاستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت
رو به خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشامي كني تا بالاخره به خواب مي ري.
اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست اون موقعي است كه تموم غماي دنيا هري ميريزه تو دلت. بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني. تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي.. باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و ميبيني اثري از اون ستاره نيست. اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ يه ستاره زيباي ديگه همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره اي كه توي آسمون وجود داره. اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره... چون تو با نهايت وجود دوستش داري
|+| نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 13:34
کاش می دونستی
ای کاش زبان نگاهم را می دانستی و با این همه سکوت مرا به خاموشی متهم نمی کردی کاش می دانستی من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم چشمانی که از ندیدنت سیل ها دارند برای جاری ساختن سخن ها دارند برای گفتن غزل ها دارند برای از تو سرودن و عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن کاش می دانستی که من تو را دوست دارم کاش می دانستی.... |+| نوشته شده توسط شیوا در شنبه یکم دی 1386 ساعت 15:50
عاقبت رفت
عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاييـــــم را ديــد و رفت
ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــاي دلــــم خنديــــد و رفت
عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل ديــــــوانه را
مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـيد و رفت؟
ماهــــي در تنــگ زنــــداني شده، حــــــرفي بــــزن
از همــان تـــوري كه از دريــــا تو را دزديد و رفت
"شـــعله ي ايـــن شمــــع آتش مــي زنـد بر جان تو"
عاقبــــت پــــروانه اي ايـــــن جمله را نشنيد و رفت
آه! اين تصويـــر در آييـــنه تكــــراري شــــــده است
باز هم اشــكي به روي گــــونــه اش لغـــزيد و رفت
"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"
عاشــقي دلسوختـــــه اين نـــكته را پرســــيد و رفت
اي خــــــدا! از آدمـــــــيزاد زميـــــــــني در گــــــذر
آن كه از باغ بهشتت سيــب سرخــــي چـــيد و رفت
غـــرق در رويــــــاي تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد
يـــك فرشــــته آمــــد و روي مــرا بــــوسيد و رفت…. |+| نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 20:40
ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است. |+| نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 18:31
این قلبم مال تو
نمی خوام کسی بفهمه با رفتنت، شکستم رفتی و تنهای تنها، با خیال تو نشستم توی تقویم می نویسم، رفت و عاشقم کرد دیگه دل خوشی ندارم واسه این روزهای دل سرد ولی تو، تویی که رفتی حرمت عشق و شکستی روی التماس چمشام ، چشمای نازت و بستی منم و خاطره ی تو منم وقصه ی فردا |+| نوشته شده توسط شیوا در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 14:1
تا آخرش بخونیا
|+| نوشته شده توسط شیوا در جمعه سوم فروردین 1386 ساعت 14:37
نميخوام در به در پيچ و خم اين جاده شم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
|+| نوشته شده توسط شیوا در جمعه سوم فروردین 1386 ساعت 9:21
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم
|+| نوشته شده توسط شیوا در جمعه سوم فروردین 1386 ساعت 9:16
دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی
دفتر عمر مرا |+| نوشته شده توسط شیوا در شنبه نهم دی 1385 ساعت 15:25
|